
رحیم شبوطی فرزند رویض در یک روز از روزهای آغازین فصل بهاری در تاریخ 9/1/1328 در یکی از روستاهای تابع شهرستان اهواز به نام زرگان در یک خانواده مومن و متدین و ولایت مدار به دنیا آمد.
وی دوران کودکی خود را در آغوش گرم خانواده خود گذاراند و به دلیل وجود مشکلات زمان خود و خانواده خود نتوانست درس خواندان را آن طوری که باید و شاید یاد بگیرد و تا دوران ابتدایی بیشتر درس نخواند و از همان دوران نوجوانی و با توجه به اینکه شهید به تلاش و پشت کار علاقه زیادی داشت وارد بازار کار و تلاش شد و در کنار پدر خویش در تهیه مایحتاج زندگی کمک می کرد .
و سپس بعد از گذارندن دوران سخت جوانی و رسیدن به سن ازدواج تن به یک زندگی مشترک می دهد و با خانمی که از نزدیکان او بود ازدواج می کند و بعد از چند سال زندگی سالم حاصل این پیوند مبارک شش فرزند بود که هر کدام از آنها جای پدر خویش را پر کردند و همچنان راه این بزرگوار را ادامه می هند.
رحیم شبوطی در دوران پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) و با اوج گیری انقلاب اسلامی به صف مشتاقان آزادی پیوست و به مخالفت علیه حکومت رژیم پهلوی پرداخت ، او در این راه نه تنها خود می رفت بلکه خانواده و دوستان را نیز بدین کار تشویق می کرد.
شهید بزرگوار در دوران بعد از انقلاب و زمان جنگ در یک شرکت پیمانکاری راه و ساختمانی مشغول می شود و سرنوشت این گونه بود که در راه جهاد و تلاش و در همان اوایل جنگ به درجه رفیع شهادت نائل می گردد .
چون آن زمان جنگ شروع نشده بود و عراق با کشور سوریه دچار ناهنجاری شده بود و شهید رحیم شبوطی و دیگر همکاران ایشان نیز شاهد لشکر کشی عراقی ها بودند که تجهیزات نظامی خود را در لب مرز می آوردند و چون کار این شرکت راه سازی همیشه بیرون از شهرها و در بیابان بود و می بایستی چندین روز دور از خانواده باشند که در آن زمان در مرز فکه مشغول کار بودند و این صحنه ها را می دیدند.
خاطره ای از همکار شهید:
راوی این خاطره آزاده سرافرازحاج جاسم خرمیزی(حمیدی)ساکن شهر ملاثانی
آن روز ماسه نفر در شرکت راه و ساختمانی کارمیکردیم که در آنروزها کاری را در مرز بین ایران وعراق شروع کرده بودیم ، در آنجا توپ و تانکهای عراقیها مستقر بودند و ما فکر میکردیم اینها به خاطر جنگ باسوریه اینجا مستقر هستند و در آن روزها هم ایران در اوایل انقلاب به سر می برد و درگیر جنگ داخلی و توطئه های شاهنشاهی بود.
در همان حال عراقی های مستقر در آنجا هر روز پیش ما می آمدند و با هم غذا می خوردیم و می گفتیم و می خندیدیم و هر وقت به شهر می رفتیم سفارشات و مایحتاج آنها را رفع میکردیم و آنها را به چشم یک برادر مسلمان و دوست و هم زبان نگاه می کردیم , ولی ...
روزحادثه : 26/3/59
ساعت 10 صبح بود و ما در حال استراحت بودیم و سر سفره صبحانه ناگهان دیدیم که همان عراقی هایی که با ما می نشستند ، پیش ما آمدند ولی مثل روزهای گذشته نبودند و با داد و بیداد کردن از ما خواستند با آنها به سمت خاک عراق برویم ، ما که از این رفتارشان تعجب کرده بودیم و فکر می کردیم که شوخی می کنند ،به آنها گفتیم : حالا بیاید صبحانه بخورید و بعد باهم میرویم.
و چون ما به آنها اعتنا نکردیم ، از این موضوع عصبانی شدند و همه وسایل ما را به هم ریختند و حتیگریدر ،قلتک و ماشینهای سنگینی که ما با آنها کار می کردیم را به سوی مرز عراق بردند و ما در این حال اعتراض می کردیم ولی آنها گفتند که دیگر جنگ با ایران شروع شده ، ما دیدیم که رحیم برای اطلاع دادن این ماجرا به پاسگاه مرزی ایران در یک لحظه سوار پاترولی سفید رنگ شد ولی با تیراندازی نیروهای عراقی روبرو شد و بعد از کمی رحیم را پیش ما آوردند ، آنها که خیلی از رفتار رحیم عصبانی شده بودند شروع به ناسزا گفتن به ما و امام (ره) شدند و من می شنیدم که رحیم این جمله را زیرلب میگفت : لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم و می گفت تا کی باید ناسزاگویی آنها را تحمل کنیم ، دیدیم رحیم در روی آنها ایستا د و جواب آنها را داد وی کی از نیروهای عراقی که حسابی عصبانی بود تا اینصحنه را دید، به سوی رحیم آمد و پس از زدن رحیم با قنداق اسلحه و جاری شدن خون از بدن ایشان و همچنان درگیری و مقاومت رحیم در برابر آنها یکی دیگر از عراقی ها به سوی شهید رحیم شلیک و او را زخمی کرد .
ظهر شده بود و خون زیادی از رحیم روی زمین ریخته شده بود، دیگر نفس کشیدن برایش سخت شده بود و ما با گریه به آنها گفتیم که بگذارید رحیم را به بیمارستان برسانیم ،ولی آنها قبول نکردند تا بعد از چند ساعت یک خودروی جیپ آمد و ما سه نفر را سوار آن کردند و ما را به سوی خاک عراق بردند.
در این حال من وی کی دیگر از همکاران به نام جاسم بیگدلی که ایشان یکی دیگر از شاهدان این واقعه بود به رحیم دلداری می دادیم که نگران نباش ما راهی بیمارستان هستیم و به زودی تو را به بیمارستان می رسانیم و خوب میشوی ،او درجواب ما که گویا وصیت او بود این را میگفت : حواستان به بچه هایم باشد و سلام مرا به مادرم و برادرهایم برسانید ،در همان لحظه که به یک سرعتگیر رسیده بودیم دیگر رحیم نفس نمی کشید و هر چه با او صحبت می کردیم و او را تکان می دادیم دیگر هیچ حرکتی از او ندیدیم , و ما شروع به گریه کردن و زدن بر سر خود بخاطر این حادثه شدیم.
راننده عراقی با دیدن این صحنه ایستاد تا مطمئن شود که آیا واقعا رحیم مرده است ، او هم رحیم را تکان داد اما جوابی نگرفت، در آنجا یک وانت عراقی پیش ما آمد و رحیم را داخل آن گذاشتند و با خودب ردند. ما را هم به زندان کرکوک بردند و ما بعد از آن هیچ وقت رحیم را ندیدیم و در آن مدت که در اسارت بودیم دنبال راه چاره ای می گشتیم که به خانواده اش خبر شهادتش را بدهیم.
و تا امروز رحیم غریب وبی نشان وبی قبر ماند.
از خدای خویش میخواهیم که او را با غریب الغربا محشور سازد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
برچسبها: شهید, رحیم, شبوطی, شهدای



